محمد بن حسين البيهقي

943

تاريخ بيهقى ( فارسي )

از بىعلفى بمرد كه پيدا بود كه به گياه 1 زندگى چند بتوانستند كرد . و كار به جايى رسيد كه بيم بود كه لشكر از بىعلفى 2 خروجى كردى 3 و كار از دست بشدى ، امير را آگاه كردند و مصرّح 4 بگفتند كه كار از دست مىبشود ، حركت بايد كرد كه اگر كرده نيايد ، كارى رود كه تلافى دشوار پذيرد . امير از آنجا حركت كرد بر جانب سرخس روز شنبه نوزدهم شعبان ، و تا بسرخس رسيديم در راه چندان ستور بيفتاد 5 كه آن را اندازه نبود . و مردم همه غمى و ستوه ماندند 6 از بىعلفى و گرسنگى . آنجا رسيديم در راه چندان ستور بيفتاده يك روز مانده از شعبان ؛ شهر خراب و يباب 7 بود و شاخى غلّه 8 نبود و مردم همه گريخته 9 و دشت و جبال گويى سوخته‌اند ، هيچ گياه نه 10 . مردم متحيّر گشتند ، و مىرفتند و از دور جاى گياه پوسيده مىآوردند كه [ به ] روزگار گذشته باران 11 آن را در صحرا انداخته بود ، و آن را آب مىزدند و پيش ستور مىانداختند يك‌دو دم 12 بخوردندى و سر برآوردندى 13 و مىنگريستندى تا از گرسنگى هلاك شدندى . و مردم پياده‌رو 14 را حال بتر ازين بود . امير بدين حالها سخت متحيّر شد و مجلسى كرد با وزير و بو سهل و اركان دولت و اعيان سپاه و گفتند 15 : اين كار را چه روى است ؟ اگر برين جمله ماند نه مردم ماند نه ستور . امير گفت : خصمان اگر چه جمع شده‌اند ، دانم كه ايشان را هم اين تنگى هست . گفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، حال مرو ديگر است در فراخى علف و از همه خوب‌تر آنكه اكنون غلّه رسيده باشد و خصمان با سر غلّه‌اند ، و ما تا آنجا رسيم ، ستور ايشان آسوده باشد و فربه و آبادان ، و ما در اين راه چيزى نيابيم . صواب آن مىنمايد كه خداوند بهرات رود كه آنجا به بادغيس و آن نواحى علف است تا آنجا بباشيم روزى چند و پس ساخته قصد خصمان كنيم . امير گفت : اين محال 16 است كه شما مىگوييد . من جز بمرو نروم كه خصمان آنجا آيند 17 تا هر چه باشد 18 ، كه هر روز بسر اين كار نتوانم آمد . گفتند : فرمان خداوند را باشد ، ما فرمان برداريم ، هر كجا رود . و از پيش وى نوميد بازگشتند و خالى بنشستند و بر زبان بو الحسن عبد الجليل